صابون کف زده



عید پیشاپیش مبارک

سلااااااااااااااااااااااااااااااااملبخند

عیدتون پیشاپیش مبارکمژه

heppy new year

میلاد با سعادت پیامبر اکرم ، حضرت محمد (ص) بر همه ی شیعیان مبارک باد

 

دیگه نمی خوام در مورد مدرسه و از این جور چیزا بحرفمنیشخند

الانم که آخر ساله و فقط 5 روز به پایان سال 87 مونده....گریه

امیدوارم این سال رو به خوبی گذرونده باشین و سال خوبی هم در انتظارتون باشههورا

سال 87 که برای من خیلی سال جالب و به یاد موندنی بود..... امیدوارم برای شما هم همین طوری باشهماچ

تا آپ بعدی بایبامن حرف نزن

یکشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٧ توسط سایه و هلیا | پيام هاي ديگران ()

و بالاخره شروع ترم دوم

سلاااااااااااااااااااااااااااااااام

بالاخره کارنامه ترم اولو دادن و من به طرز فجیعی گند زدم...

حقم بود آخه اصلا درس نمی خوندم تازه با این درس نخوندنم خیلی هم خوب شدم

این چند روزه اوضاع خوب پیش میره و قراره 4 اسفند به مدت 5 روز بریم جنوب.....

البته نصف بیشتر بچه ها نمیان و من با یکی از دوستای صمیمیم دارم میرم

فردا هم که 12 بهمنه و قضیه ی دهه ی فجر و انقلاب اسلامی و از این جور حرفا...

ما هم که نوبرشو آوردیم...همه ی کلاسا برنامه دارن غیر از ما

راستی المپیاد ریاضی دادیم نمی دونم قبول میشیم یا نه

امیدوارم سایه قبول شه

 

 

جمعه ۱۱ بهمن ۱۳۸٧ توسط سایه و هلیا | پيام هاي ديگران ()

finish exams

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااملبخند

 

بالاخره امتحاناتمون با هر بدبختی بود تموم شد.............

وحالا منتظر نمره های درخشان هستیییییییییییییییییییمنیشخند

معدلمو حساب کردم...تقریبا شد 19 این طورا........ناراحت

این یعنی بی خیال موبایل و گیتار و بد تر از همه اینترنت و .......تعجبناراحت

بی خیال.......

ممن واقعا برای خودم متاسفم که چرا از اون مدرسه به اون خوبی اومدم اینجا............کلافه

از لحاظ درسی میگم نه خوشگذرونی.......دلقک

خوش به حال سایهلبخند

شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٧ توسط سایه و هلیا | پيام هاي ديگران ()

دیوونه شدم....

سلاااااااااااااااااااااااااااامابله

 

من دیگه واقعا دیوونه شدم..........هیپنوتیزم

از دست مدرسه،از دست خودم،امتحانا،فکرایی که تو سرمه.........ناراحتنگران

از یه طرف مامانم گفته اگه معدلم از ١٩.۵ پایین تر بشه، اینترنتمو قطع می کنهتعجب

از یه طرف با این طرز درس خوندن به هیچ جا نمی رسم.....گریه

از یه طرف دیگه ٰ یه فکری تو سرمه که عمرا نمی تونم عملیش کنم....ناراحت

خلاصه اینکه دستم از همه طرف بسته است.....دل شکسته

 

شهادت سرور و سالار شهیدان هم به همتون تسلیت میگم.....ناراحت

التماس دعافرشته

 

 

 

هلیااسترس

جمعه ۱۳ دی ۱۳۸٧ توسط سایه و هلیا | پيام هاي ديگران ()

من اومدم...

سلام

 

 

من دوباره اومدم.... از مدرسه نمی گم...

 

از هیچی نمی گم....

 

 

فقط یه متن می ذارم... خیلی متن خوشگلیه....

 

 

 

 

روزی برای زندگی

دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است.

تقویمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.

پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد. داد زد و بد و بیراه گفت. خدا سکوت کرد. جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت. خدا سکوت کرد. آسمان و زمین را به هم ریخت. خدا سکوت کرد.

به پر و پای فرشته‌و انسان پیچید خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت. خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد. خدا سکوتش را شکست و گفت: عزیزم، اما یک روز دیگر هم رفت. تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی. تنها یک روز دیگر باقی است. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن.

لا به لای هق هقش گفت: اما با یک روز… با یک روز چه کار می توان کرد؟ …

خدا گفت: آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی‌یابد هزار سال هم به کارش نمی‌آید. آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی کن.

او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می‌درخشید. اما می‌ترسید حرکت کند. می‌ترسید راه برود. می‌ترسید زندگی از لا به لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد… بعد با خودش گفت: وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایده‌ای دارد؟ بگذارد این مشت زندگی را مصرف کنم.

آن وقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سر و رویش پاشید. زندگی را نوشید و زندگی را بویید. چنان به وجد آمد که دید می‌تواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، می‌تواند پا روی خورشید بگذارد. می تواند ….

او در آن یک روز آسمانخراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورد، اما ….

اما در همان یک روز دست بر پوست درختی کشید، روی چمن خوابید، کفشدوزدکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که او را نمی‌شناختند سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد. او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد. لذت برد و سرشار شد و بخشید. عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.

او در همان یک روز زندگی کرد، اما فرشته‌ها در تقویم خدا نوشتند: امروز او درگذشت. کسی که هزار سال زیسته بود!

عرفان نظرآهاری

 

 

حوصله ندارم خدافظ...

 

 

سایه (مگه براتون مهمه؟)لبخند

جمعه ٢٢ آذر ۱۳۸٧ توسط سایه و هلیا | پيام هاي ديگران ()

سرم شلوغه.................بگذریم

سلااااااااااااااااااااااااااااام

 

تازگیا واقعا سردرگم شده ام..........بس که هر روز یه ماجرای تازه  پیش میاد....

 

میگن خوبه زندگی آدم پرفراز و نشیب باشه ولی دیگه نه در این حد...............

سایه که یکسره مدرسه است و اصلا نمی رسه آپ کنه.......

من هم به طرز فجیعی سرم شلوغه ....فکرشو بکنید دو تا وبلاگ و سه تا آیدی و یه وبسایت و .....................

ولی باز هم اینا دلیل نیومدن من به این وبلاگ  و آپ نکردن نمیشه .........می دونم

امروز به طرز فجیعی اعصابم ریخته بود به هم.......هم از دست مدرسه هم این مجتمع تجاری نزدیک خونه مون............شده پاتوق دختر پسرا.....نمی تونی مثل آدم خریدتو بکنی.......

پسره تو روز روشن میاد از نیم متریت تو چشت زل می زنه،بعد راهشو می گیره میره.....

اینقدر حرص خوردم.........................البته کلی هم به مدل موهای پسرا خندیدم.........بس که موهاشونو مثل جوجه تیغی و شانپانزه درست می کنن........البته نه همشون......بیشترشون

خلاصه اینکه مدرسه هم خیلی خوش می گذره..........جای سایه خالی

دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٧ توسط سایه و هلیا | پيام هاي ديگران ()

سلام... دوستان... البته اگه دوستی مونده باشه...

سلام دوستای خیلی خیلی گل... البته نمی دونم که هنوز کسی به این وب سر می زنه یا... نهسوال

 

ببخشید که من خیلی وقته که نمی نویسم... آخه می دونین... ما این هفته تا ساعت ٨ هر روزش مدرسه بودیم، قبلشم اصلا حال و حوصله نداشتم...

 

ولی توی مدرسه خیلی حال می ده... کلی سال بالایی ها رو اذیت می کنیم...

 

 

درسا رو قسمت می کنیم و بعد هم از روی هم می نویسیم و بعدم می ریم تلویزیون می بینیم.... و

 

در تمام مدت یواشکی آهنگ گوش می دیم...چشمک

 

خلاصه اینکه وضعیت کیف کردن به راهه ولی درسا نه... البته همچین بد هم نیستا...

 

خیلی دلم برای هلیا و بچه های پارسالمون تنگ شده...گریه

 

 

ولی این وضعیت همچین ها هم بدنیست... داره خوشم میاد... خیلی...

 

 

فعلا بایبای بای

 

قربونتون..... سایه

,
ادامه مطلب

سه‌شنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٧ توسط سایه و هلیا | پيام هاي ديگران ()

...........

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااامخنثی

مثل اینکه سایه جون هم مثل من سرش شلوغه و حال و حوصله ی آپ کردن نداره...خمیازه

ما که تقریبا هر روز یه امتحان کوچولو داریم و کلی درس ریخته روی سرمون.....یول

وضع سایه که بدتر از منه..............با اونا دو برابر ما کار می کنن......هیپنوتیزم

البته من که همه اش پشت کامپیوترم و درس چندانی نمی خونم....عینک

توی این چند روزه یه اتفاق خیلی بد افتاد.....ناراحت

امتحان ادبیاتمو صفر شدم!ابله

معلمه از من برگه نگرفتزبان.......۵ ثانیه بعد از اینکه خانوم گفت برگه ها بالا،من برگه مو آوردم بالا و معلمه گفت ازت نمی گیرمتعجب.....برام صفر گذاشت....گریه

منم چون حوصله ی منت کشی نداشتم،خیلی عادی با این مساله برخورد کردم!نیشخند

بقیه امتحانام هم خوب دادملبخند

 

 

دیشب بابام وقتی اومد خونه و دید هنوز پای اینترنتم،گفت مگه تو درس نداری؟سوالچند ساعته پای اینترنتی؟عصبانیاز دو ساعت بیشتر نباید پای اینترنت بشینی.....چشم

منم رفتم تو اتاق و درو بستم و نشستم عین.......(بلا نسبت) درس خوندم.نگران

 

دوباره معتاد شدم،الان حدود چهل و پنج دقیقه است پای اینترنتم.دیگه حساب کار دستم اومده.لبخند

 

فردا امتحان زیست ۴ فصل داریم و من هنوز هیچی نخوندم......باید برمناراحت

 

هلیالبخند

 

 

 

سه‌شنبه ٥ آذر ۱۳۸٧ توسط سایه و هلیا | پيام هاي ديگران ()

من نمردم... هنوز زندم.... حق زندگی کردن دارم

دوستان عزیز سلام...

 

حالتون خوبه؟؟؟

 

 

می دونم که خیلی وقت بود که نبودم... واقعا متاسفم.. آخه اصلا نمی دونستم باید چی بگم...

 

 

فقط می خواستم بگم که هستم... یعنی زندم...

 

توی این چند روز اتفاق خاصی نیفتاد... مشکل خاصی هم نیفتاد... خدا رو شکر...

 

من الان مدرسم...

 

ببخشید باید برم...

 

بای بای

 

سایه

دوشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٧ توسط سایه و هلیا | پيام هاي ديگران ()

چقدر دنیا یه جوریه!

سلااااااااااااااااااااااااااااااامخنثی

 

دقت کردین دنیا داره یه جوری میشه؟سوال

دوستای قدیمی بی وفا میشن.........

همه ی اتفاقای خوبی که قرار بوده بیفته،cancel میشه...........

آدما محدود میشن........

آشناها نسبت به هم بی توجه میشن.......................

همه چیز به بدترین نحو ممکن داره جلو میره..........کلافه

 

 

اصلا نمی دونم چرا تا اومدم بنویسم،این جملات به ذهنم اومد....

 

بی خیال...لبخند

این چند روزه اتفاقات جذابی افتاد.....

امروز با مدرسه رفته بودیم سینما....فیلم محیالبخند

هیچی از فیلم نفهمییم!

بس که بچه ها جیغ و داد می کردن و دست می زدن و سوت می کشیدن!دلقک

خودمون هم که اینقدر چیپس و پفک و پفیلا و تخمه و ...... خوردیم که دیگه نمی تونستیم از جامون بلند شیم!سبز

 

الان  به یکی از دوستای خیلی قدیمیم زنگ زدم و تولدشو بهش تبریک گفتم......ماچ

امروز تولدش بود...دلقک

 

تولد اون یکی دوستم هم از پنجشنبه به چهارشنبه،بعد به سه شنبه و بعد به جمعه افتاد!ابرو

 

امروزز خواهرم به بدترین نحو ممکن توی کلاس ضایع شده بود......ناراحت

کاردستی که به هزار زحمت درست کرده بود تا به دیوار کلاس بزنه رو معلمشون قبول نکرده بود...گریه

 

بالاخره آدم باید تو زندگیش سختی هم بکشه دیگه.....

 

یه سوال:شما از سایه خبر ندارین؟سوال

 

هلیا

 

شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٧ توسط سایه و هلیا | پيام هاي ديگران ()

این چند روز پر فراز و نشیب

سلاااااااااااااااااااااااااااااااملبخند

خیلی وقته نبودم ، نه؟!سوالقلب

تازگیا هر روز امتحان داریم و منم که مثل همیشه....................نمی خونمنیشخند

البته نمره هام بد نیستا...........ولی کمی تا قسمتی دارم گند می زنمقهر

فردا نمره ی ریاضیمونو میدن.................تازه زیست هم امتحان داریمناراحت

بسه دیگه..........حالم داره به هم می خوره اینقدر درباره ی درس توی وبلاگ نوشتم....یولسبز

بذارین از اتفاقات تازه براتون بگم:

سایه جون چند شب پیش زنگ زد بهم گفت من دیگه نمی خوام توی وبلاگ نویسی شرکت کنم(منظورش این بود که خودت ادامه ی راهو تنهایی برو)تعجب

من هم گفتم ما این وبلاگو دو تایی شروع کردیم و قراره با هم ادامه اش بدیم.........چشمک

ولی باز هم حرف خودشو می زدعینک

حالا نمی دونم قراره چی کار کنه........................

ولی دوست ندارم تنهایی ادامه بدم.ناراحت

از این چیزا هم  بگذریم...........

 

مدرسه خبر خاصی نیست،فقط امروز خیییییییییییییییلی روز مزخرفی بود.......بس که معلما آدمو توی استرس می ذارناسترس

البته بچه های کلاس ما که ماشالا همه پایه ی cancel کردن امتحانن............قلبلبخند

 

چند روز پیش اعصابم خیلی ریخته بود به هم.............به خاطر اینکه مدرسه قبلیم الان تمام فرمول های اول و دوم و سوم دبیرستانو بلدن............ولی ما در حد کتاب هم بلد نیستیم...........گریه

باز هم داشتم تو دلم به خودم می گفتم آخه چرا ؟

چرا از اونجا بیرون اومدم؟

بعدش که فکر کردم دیدم که خودم با عقل خودم اینجا رو انتخاب کردم. پس خودم هم باید جورشو بکشم......افسوس

خلاصه به زور تا آخرش سر کلاس نشستم.....

 

چند روز دیگه هم تولد یکی از دوستامه..............ولی می خواد یکی دیگه رو هم دعوت کنه که من باهاش قهرم..............نگران

اگه نرم،از دستم ناراحت میشه.......اگه برم هم با اونی که باهاش قهرم روبرو میشم.....................مونده ام سر دو راهیمتفکر

 

 

در کل اینو می تونم بگم که اوضاع بر وفق مراد نیست...................

 

sarnevesht

 

 

 

 

 

هلیا

سه‌شنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٧ توسط سایه و هلیا | پيام هاي ديگران ()

ببخشید...

دوستان گل و عزیز سلام... ببخشید که اینقدر دیر کردم... شرمنده...

آخه تکلیفای مدل جدیدمون خیلی مشکل سازن و قاعدتا به کار خاصی نمی رسم...


آخه هر روز باید تکالیف همون روز رو بنویسیم و فرداش تا ساعت 7:15 به سر گروه ها مون نشون بدیم...


اعصاب خورد کن تر از همه هم اینکه من خودم سر گروهم... حالا جمع کردن این چند تا بچه و دیدن تکلیفاشون تا اون ساعت خودش یه دردسر کامله....نگران


اصلا من نمی دونم چرا مدرسه ی ما اینقدر خر بازی می کنه ... آخه روزی 2 تا امتحان داریم که چی بشه؟؟؟؟؟؟؟ اصلا نگاه کن ما چه وضعیتی داریم:آخ


ریاضی امتحان داریم و هر دفعه همه گند می زنن و معلمه دوباره امتحان می گیره و روز از نو و روزی از نو


فیزیک امتحانای کوچیکش بد نیست ولی اگه اونا رو نگیره قهر می کنه و دیگه درسم نمی ده... امتحانای بزرگشم درس خون ترین بچه ها 14 می شن...یعنی به معنای واقعی به به


زیست هم که هردفعه قبل از اینکه کیفش رو بذاره رو میز شروع می کنه: سوال اول بنویییییییسسسسسسسسسیییین


معلم مثلثات هم که امتحان سخت تر از سختش و به قول خودش آسون ما رو کشته...تعجب


فکر کنم تا یه حدودی با وضعیت ما آشنا شدین...پس دیگه انتظار نداشته باشین که هر روز آپ کنیم...


البته می دونم هیشکس منتظر این حرکت نیست ولی حالا من گفتم تا دلم خوش باشه...


خب دیگه با اجازتون رفع زحمت می کنم...


قربانتون...سایه

جمعه ۱٧ آبان ۱۳۸٧ توسط سایه و هلیا | پيام هاي ديگران ()

امروز

سلاملبخند

امروز خیلی روز مزخرفی بود

امتحان دین و زندگی داشتیم معلمه هم از دنده ی چپ پا شده بود و اومده بود سر ما خالی می کردخمیازهعصبانی

خلاصه اعصاب همه رو به هم ریخته بود.....................

 امتحانش هم خیلی افتضاح گرفت..........

هر ده ثانیه یک بار هم می گفت ساکت......

جلوییام که برگه هاشونو عوض کردن.....پشت سریم هم داشت از روی کتاب می نوشت که یارو دید و کتاب رو ازش گرفت.ابرو

خلاصه عجب زنگی داشتیم..................

تازه فردا هم قراره امتحان بگیره....................سبز

سایه رو خیلی وقته ندیدم........................چشم

از سمانه جوووووووووون هم بی نهایت ممنونم که از وبلاگ دیدن کردنچشمکلبخند

خوشحالم کردینیشخند

 

بای تا های

 

هلیا

شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٧ توسط سایه و هلیا | پيام هاي ديگران ()

خیلی وقته نبودم

سلااااااااااااااااااااااااااااااملبخند

چند روزی بود آپ نمی کردم....دلم واسه همتون تنگ شده بودقلب

خوب خوبین؟

من که مثل همیشه سارژم .......... البته امروز نه.....آخه دیروز با بابام داشتم کشتی می گرفتم..بابام با بالش زد تو صورتم......هنوز دماغم درد می کنهگریه

ولی خدایی خیلی حال داددلقک

از مدرسه هم خبری نیست،هر روز بزن و برقصه تو کلاسمون.............هورا

منم نمره هام داره خیلی خوب میشه ..از ١۶ به ٢٠ رسیدمنیشخند

ای ول به خودمقلب

این سه روزه هم که خیلی زود گذشتناراحت

خب دیگه فعلا بای

 

هلیاماچ

 

یکشنبه ٥ آبان ۱۳۸٧ توسط سایه و هلیا | پيام هاي ديگران ()

دیگه بسه....

اصلا دیگه بسه

من برای چی هی نا امید کننده و دپرس ناک می نویسم؟؟؟؟ اصلا این چه حرکتیه؟؟؟ من اصلا اجازشم ندارم وقتی همین الان دارم حسرت قبلنا رو می خورم ، پس دیگه نمی ذارم خراب بشه... یعنی دیگه گذشته هامو خراب نمی کنم...از خود راضینیشخند

 

اگه این جوری بشه دیگه تبدیل به جزیی از گذشته نمیشم....نیشخند

 

من امیدوارم و مطمئنم به خواسته ها و به کارام می رسم... من اگه بخوام رسیدن به هر جایی برام امکان پذیره...

 

همون طوری که آزاده گفت.... همونطوری که خیلی ها میگن ولی!!!!!1

من به آینده ای فکر می کنم که بهش می رسم... حقمه که برسم و شما هم به آیندتون فکر کنید...

 

 

فکر کردن به کسی که احساس می کنید بهتون اهمیت نمی ده.... یا فکر کردن به زندگی یا بدی های زندگی...

 

اصلا کسی که به بدی های زندگی فکر می کنه داره زندگی رو برای خودش سخت می کنه. درها رو می بنده...

ودر حالی که فکر می کنه حقش پایمال شده، همه چیز رو از بین می بره...قلب

 

ولی باور کنید امروز اولین روز از بقیه ی عمر شماست پس تک تک این روزها رو شیرین کنید.....

 

وهر کاری می کنید سعی کنید به تاریخ تبدیل نشید...

این یه تحول توی زندگی منه ... شما هم این کارو بکنید...مژه

نمی گم کسی رو دوست نداشته باشید.... نه داشته باشید .... ولی اگه دوطرفه نبو شماهم یه طرفش کنید تا ضایع شه...خنده

 

خب دیگه به امید بهترین زندگی برای شماقلب

 

سایه

سه‌شنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٧ توسط سایه و هلیا | پيام هاي ديگران ()

خسته شدم به خدا......

ای خدا خسته شدم.....

راستی سلام...

خوبین؟ دیوونه شدم. باورتون می شه؟ هر روز 2 تا امتحان داریم... درسای امسال و پارسال به کنار از درسای سالای بعد هم از ما امتحان می گیرن...

 

آخه هر کس دیگه یه سطح تحملی داره... اهههههههههههههه

هلیا تو خوب می دونی که من دارم چی میگم!!!!! درک می کنی... امممممممممممماگریه

 

کاش اینجا بودی دلم برات ...قلباما الان دل شکسته

 

هلیا تو می دونی که من از چه لحاظی میگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

امروز باز تکواندو داشتیم...  اصلا به خدا دیگه نمی تونم راه برم... قدم از قدم نمی تونم بر دارم....

پاهام عین چی باد کرده..... درد می کنه............. درد می فهمین؟؟؟؟؟؟؟؟

 

اصلا من احمق به کی دارم این حرفا رو می زنم؟؟؟؟

 

خاک بر سرم...

کمککککککککککک.... سایهدل شکسته

 

 

دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٧ توسط سایه و هلیا | پيام هاي ديگران ()

خیلی خوش می گذره

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام دوستای گلملبخند

خوبین؟

من که خیلی شارژمنیشخند

مدرسه ی جدید خیلی خوبه. اولش آدم خیلی احساس تنهایی می کنه........ولی بعد از چند روز و حداکثر یک ماه،کلی دوست جدید پیدا می کنه و کلی بهش خوش می گذرهقهقههقلبلبخند

 

منم کلی دوست پیدا کردم. تازه امروز سر گروه مطالعات هم شدم. ولی خدایی مدرسه ی جدید یه حس و حال دیگه است.............دلقک

تا موقعی که توی مدرسه قبلیم بودم،فکر می کردم اونجا بهترین مدرسه است و کاش همه اینو می فهمیدن و .......

ولی الان به این نتیجه رسیدم که تا کسی مدرسه شو یا محیط کارشو عوض نکنه،خودشو پیدا نمی کنه .عینک

 

 

من که خیلی مدرسه مونو دوست دارم. با اینکه گاهی اوقات یه دعواهایی پیش میاد یا موضوعی اتفاق می افته که ناراحتم میکنه،ولی در کل خیلی خوبهبغل

 

فعلابامن حرف نزن

 

هلیاقلب

پنجشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٧ توسط سایه و هلیا | پيام هاي ديگران ()

مردمممممممممم....

دوستان سلام...

خوبین؟؟؟؟ دارم می میرم.... حرف زیادی هم ندارم فقط می خوام بگم نمره هام یکی داره از یکی بهتر میشه ولی خدا رو شکر تابستون رتبه 5 شدم... تا دیگه یه بهونه داشته باشم که ما اینقدر ها بی خیال درس و اینا نیستیم....ناراحت

 

 

ولی دلیل اصلی مردنم (mordan) اینه که امروز مبارزه ی تکواندو داشتیم...

 

دارم می میرم از درد.... خدااااااااااااااااااااا....

 

 

در ضمن تازه فهمیدم اون یارو که براش می میرم دقیقا ساعتی که ما میریم باشگاه اون میاد مدرسهکلافهمنتظر

ببخشید باید برم.... سایه

دوشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٧ توسط سایه و هلیا | پيام هاي ديگران ()

خواب

فریاد هایم بغض می شوند

بغض هایم را قورت می دهم

یک لیوان آب هم رویشان

دلم تنگ می شود

نفس کم می آورد یادت,میان قلبم

دست هایت انگار

به صورتم آّب می پاشند

می بینی؟

من هنوز هم نبودنت را

خواب می بینم!

 

راضیه یزدان یار

خبرنگار افتخاری مجله دوچرخهدلقک

 

 

 

هلیالبخند

شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٧ توسط سایه و هلیا | پيام هاي ديگران ()

با عرض معذرت از هلیا... بازم شروع می کنم به پر حرفی...

سلام... هلیا جون واقعا به خاطر اون اتفاق ازت معذرت می خوام...ناراحت

 

دلم برات خیلی تنگ شده.... ولی تو رو خدا دیگه مدرسه نیا.... ازت خواهش میکنم...گریه

دلیلش رو نمی تونم بگم یا حداقل الان نمی تونم....خنثی

 

ولی نیا... نیا...... تو رو خدا....نگران   گاهی وقتا اینقدر دلم برای تو و همه ی اونا که رفتن تنگ می شه که نمی دونی....

 

شاید توی اتوبوس که داشتیم می رفتیم.... راحت شدم...گریه یعنی خالی شدم....

 

 

اصلا ولش کن امروز اینقدر ضایع بود که نمی دونی....

 

20 بار خواستم برم ببینمش ولی نشد.... بالاخره زنگ اخر رفتم.... باورم نمی شد اینقدر تحویلم بگیره...تعجب

وقتی هم که داشت می رفت خونه از توی ماشین یه دستی برام تکون داد که باورت نمی شه....

 

ببخشید فعلا باید برم ...  سایه

پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٧ توسط سایه و هلیا | پيام هاي ديگران ()

تقصیر من بود

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااامخنثی

 

تقصیر من بود سایه گریه کرد.................گریه

تقصیر من بود که از چند نفر غیر از تو نپرسیدم................افسوس

گریه نکنلبخند

من شاید دیگه نیام...................خنثی

شایدچشم

اگه بتونم بامن حرف نزن

چهارشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٧ توسط سایه و هلیا | پيام هاي ديگران ()

متنفففففرم.......

چه سلامی چه علیکی امروز حرف زیادی ندارم....

امروز حالم از خودم داره بهم می خوره...

وقتی داشتیم می رفتیم باشگاه یه دل سیر گریه کردم...گریه

همین سایه

دوشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٧ توسط سایه و هلیا | پيام هاي ديگران ()

بی حوصله

اصلا حوصله ندارم

 

از خودم بدم میادعصبانی

 

هلیا

دوشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٧ توسط سایه و هلیا | پيام هاي ديگران ()

وایییییییییییییییییییییییییییییییی خدا رو شکر.... یه روز خوب از مدرسه........

سلاااااااااااااااااااااااااامنیشخند

 

نمی دونید که چقدر خوشحالم... اولا بگم که هلیا جووووووووووووون ببخشید نذاشتم پستت نظر داشته باشه............... ولی نمی تونم جلوی خودمو بگیرم.......قلب

 

امروز روز خیلی خوبی بوووووووووووووود... از خود راضیمن خیلی دارم به مدرسه علاقه مند می شم...قلب

 

امروز صبح زود رسیدم... واین یه پدیدس که کمتر وقتی پیش می آد...خنده  بعد هم ریاضی داشتیم.. این یارو معلمه هم فکر کرده ما پیش دبستانی هستیم برای همین شروع کرده از اول توان به ما میگه.... ما هم خودمون می زنیم به... پخمگی...یول   آخه آی کیو وقتی ما توی امتحان ورودی و تمرین هامون مخمون واسه ی این مبحث پکیده.. بازم شما تکرارش می کنین؟

 

 

حالا از همه ی این چرت و پرت ها که بگذریم می رسیم به دو زنگ آخر...

زنگ یکی مونده به آخر امتحان داشتیم... من و دوستم... عین خر تقلب می کردیم... معلمه هم خیلی شک کرده بود چون داشتیم از خنده می مردیم... آخه الهام (دوستم) دست می کرد تو جامیز ورق های تقلب رو در می آورد از روش می نوشت و بعد هم می داد به پشتیا...افسوس معلمه هم هیچی نمی فهمید....

در نهایت هر دو مون 0.25 غلط داریم....کلافه

 

از این جا به بعد رو گوش کنید:

زنگ آخر انتخایات نماینده آموزشی داشتیم... منم خودمو از زنگ تفریح آماده کردم... به همه گفتم... اصلا دل تو دلم نبود تا نتایج رو ببینم... در عین تعجب همه می گفتن بهت رای دادیم...زبان ولی من 15 تا رای بیشتر نیاوردم...(البته کلاس ما 29 نفره!)نگران

 

 

تا 10 دقیقه ی اول من اولین نفر بودم ولی کم کم... وضعیت خراب شد... من اصلا داشت اشکم در می اومد می خواستم گریه کنم.......گریهگریه

گریه  ولی آخراش فهمیدم منم دارم رای می آرم... همه از هر طرف به من نگاه می کردن که ببینن چه واکنشی نشون می دم ولی من زل زده بودم به تخته و گردن بندمو می جوییدم و اشکم هم لب مشکم بود...سوال

 

آخرش انتخاب شدم....تعجب  یه دفعه اصلا.......... داشتم می مردم... /اخرش به صورتی هیشکی نفهمه یه دقیقه رفتم   زیر میز 1 دقیقه گریه کردم...

 

وای هلیااااااااااااااااااااااااااااااا خیلی خوشحالم که میاااااااااااااااای کلی باهات حرف دارم...

 

درضمن ما برای فردا هیف کاری نداریم.....

هوووووووووووووووووووووووووووووووووورا قررررررربونتون سایه.....نیشخندقلب

یکشنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٧ توسط سایه و هلیا | پيام هاي ديگران ()

مدرسه_مثل همیشه

سلاااااااااااااااااااااااااااام دوستای گلملبخند

 

خوبین؟قلب

امیدوارم بهتر از من باشینناراحت

امروز خیلییییییییییییییییییییییییی بد بود خیلیعصبانی

یعنی فقط یه زنگمون بد بود که همون یه زنگ هم خُلق آدمو  تلخ می کنه.....اونم زنگ دین و زندگیه.........بس که معلمش سخت می گیرهیولاعصابمو ریخته بود به هم ....

فکر می کنه ما عالم دهریمگریه....خط به خط کتابو می پرسه....خودشم می دونه داره اعصاب ما رو می ریزه به هم ...........میگه من امسال خیلی سخت می گیرم و ....قهر

ولی فردا بهترین روز مهره............به خاطر اینکه فردا خدارو شکر معلمامون شورا دارن و ما ١١ تعطیل میشیم...منم که دیدم یه فرصت دارم سریع هماهنگ کردم که برم مدرسه قبلیم و دوستای عزیزمو ببینمماچقلب

راستی ١٨ مهر هم تولد دختر خاله ی عزیییییییییییییزمهنیشخندولی من هنوز هیچی واسش نگرفتمناراحت

 

به نظر شما چی میشه واسه دختر خاله ام بگیرم؟از من بزرگ تره ها....جغجغه و روؤک پیشنهاد ندیناقهقهه

یکشنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٧ توسط سایه و هلیا | پيام هاي ديگران ()

نمی خوام از درد و مرض بگم ولی ی ی....

سلام دوستای گل تر از گل... امیدوارم حالتون خوب  باشه...قلب

امروز روز جالبی بود می خوام خاطراتشو بگم... و امیدوارم خسته کننده نباشهلبخند

 

امروز صبح کلی دیر رسیدم مدرسه ولی خدا رو شکر معلمه هم دیر رسید... بعد اون یارو که می شینه کنار در گیر داد بهم که عزیزم چرا دیر اومدی و اینا... منم گفتم ای وای نمی دونستم اینقدر زود باید مدرسه باشیم... ولی چشم دیگه تکرار نمی شه...داشتم از خنده می مردم... یارو هم که دید با یه فرد متفکر و عاقل طرفه گفت خیلی ممنون......قهقههقهقههقهقههقهقههقهقهه

 

وای عجب ضایع بازاری بود... بعد هم رفتم سر کلاس و بلافاصله معلم اومد تو...

بعد تا اومد اسم منو صدا کرد.... ای خدا... مونده بودم دیگه چه غلطی کردم که خودم خبر ندارم... بانگرانی تمام به روی خودم نیاوردم...خنده  بعد هم معلمه 20 بار صدا کرد...منم که انگار نه انگار با دوستم شروع کردم به حرف زدن...

آخرش که اصلا دیدم ولکن ماجرا نیست گفتم منو صدا می کنید؟ بعد گفت نه تو نگران نباش...نیشخند

 

بعد هم گفت حتما با عمم بودم...... تعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجب

 

آخه یارو عمت کجا بود؟ مودب باش.... بعد هم گفت بیا پای تخته... خدا مرگم بده... هیچ چی نخونده بودم...کلافه  بعد گفت نمی خوای دفتر بیاری حل کنی؟   ای خدا خر بازی بعد خر بازی ... در نهایت با کمال ضایعی اون زنگ تموم شد...

 

زنگ تفریح برای نشون دادن کلیپ هام رفتم اتاق فرهنگی... بعدم چون اصلا حال و حوصله نداشتم... وقتی معلمه داشت کارمو نگاه می کرد... آروم از اتاق رفتم بیرون...قهقههقهقههقهقهه

 

اینقدر باحال بود... زنگ تفریح بعد که اومدم بیرون اومد خرمو گرفت که منو سر کار می ذاری؟ منم گفتم نه.. یکی کارم داشت بعد شما هم محو اونا بودین و منم رفتم دیگه.... هه هه هه هه هه

یارو قبول کرد.............هاااااااااااااااااااا ها ها ها هاااااااااااااااا

بعدم زنگ ناهار رفتیم راهنمایی یه دوری بزنیم و یاد خاطرات کنیم...

قلب

یاد خاطراتم کردیم... اصلا اشکم داشت در می اومد... آخه همون جایی که من و هلیا کلی خاطره داشتیم... کلی بچه ی دیگه نشسته بودن...گریهگریهگریهگریه

 

بعد هم زنگ خورد و اومدیم سر کلاس...

 

من و یکی از بچه ها که کنار همیم ولی توی دو ردیف، تصمیم گرفتیم که نامه نگاری کنیم... وای چی شده بود؟؟؟تعجبتعجب

 

یه کم حل می کردیم و بعد هم نامه می نوشتیم و موقعی که از هم سوال می پرسیدیم نامه ها رو به هم می دادیم....

 

جالبیش این بود که تا معلمه می اومد کلی ازش سوال می کردیم.... آخه درس منطق هندسه هم شد درس؟؟؟؟ اه اه اه اه اه عصبانی

 

ولی معلمه هیچی نفهمید....

 

زنگه آخرم امتحان داشتیم ولی معلممون یادش نبود... ما هم نمی دونستیم که یادش نیست ولی وقتی گفت تکلیف چی داشتیم هیشکی حرف از امتحان نزد...قهقهه  به همین سادگی و به همین خوشمزگی......

راستی زنگ نماز من ودوستم رفتیم حیاط راهنمایی ولی خود بچه هاشونم اونجا بودن...

بعد یکیشون اومد در رو بست و ما موندیم توی راهنمایی منم که از اون دختره بدم می اومد هرچی فحش بلد بودم بارش کرد البته زیاد چیز خاصی نگفتم چون می دونستم می ره به مشاورشون میگه... بعد هم از ناهار خونه رفتیم دبیرستان و یارو ضایع شد...از خود راضی

بعد هم اون دختره رو دیدم که برای من نامه ی عشقولانه می داد...قلب همونی که یه سال از ما کوچیک تره... یه نگاه خاصی به من کرد و منم اصلا انگار نه انگار که دیدمش گذاشتم و رفتم... بدبخت آخه من خودمم به این درد مبتلام چرا این کارو باهاش کردم... آخی..افسوس

دیگه همین... با اجازه من دیگه می رم... سایهنیشخند

 

 

شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٧ توسط سایه و هلیا | پيام هاي ديگران ()

چه قدر تعطیلی خوووووووووووووووبه.....

دوستان خیلی گل سلام... حالتون خوبه؟نیشخند

 

من و هلیا که خیلی حالمون خوبه... خنده

چه قدر خوب شد که این تعطیلی ها به پستم خوردا..... وای چه قدر کیف داد...

 

من و مامانم که روز اولش رفتیم مسافرت.... با قطااااااااار ...لبخند کلی کیف کردیم.... وای اینقدر خوش گذشت که نمی دونید... اصلا اون جا انگار طوفان شده بووود یه وضعی بود که نمی تونید تصورشو بکنید...

آخه ما این وضعیتو توی تهران نزدیکای آخر زمستون می بینیم قهقهه

 

 

 

راستش بیشتر کلیپ هام رو درست کردم... البته خدا رو شکر... ولی خیلی وقت گرفت...زبان

ولی کلی تکلیف دارم که نمی دونید....

 

حدود 50 تا تست باید بزنم که همشونم باید تشریحی باشه.....یول  بعد هم 10 صفحه تمرین تو دفترابله  بعد هم امتحان از مثلثاتوقت تمام

 

بعد هم خوندن برای امتحانای کلاسی.... گریه

 

اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه اههههههههههههههکلافه

 

فردا هم که مدرسمون ساعت 7:10 شروع می شه تااااااااااااااااااااااااااااااا 3

ماااااااااااماااااااااااااننگران

 

ما عجب بدبختایی هستیما.... نه....

راستی هلیا جون زود بیا مدرسه... خب؟ خیلی باهات کار دارم...قلب

حتما این دفعه رکورد نظر هارو بشکونید تا ما به دوستای وفادارمون مطمئن شیم.....از خود راضی

 

قربانتون..سایه

جمعه ۱٢ مهر ۱۳۸٧ توسط سایه و هلیا | پيام هاي ديگران ()

عشق پاک

سلام دوستای گلمقلب

 

امروز نمی خوام درباره ی مدرسه حرف بزنملبخندآخه فعلا سه روز تعطیلی به پستمون خورده و من و سایه جونم می تونیم یه نفس راحت بکشیممژه 

امروز می خوام در مورد یه چیزی حرف بزنم که چند وقته خیلی فکرمو مشغول  کردهکلافه

می خواستم یه سوال ازتون بپرسم:

فرق بین عشق پاک و عشق زمینی چیه؟سوال

اصلا فرقی هم داره؟

اعصابم واقعا ریخته به هم نگران

هلیا

پنجشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٧ توسط سایه و هلیا | پيام هاي ديگران ()

سال تحصیلی نو...... بدبختی نو.....

نمی دونم این مدرسه ی ما چه مرضی داره که همش می خواد در حد تیز هوشان با ما کار کنه... تعجب

اصلا بابا اعصاب واسه آدم نمی ذارن...ای خدا....زبان

 

من بدبختم که پارسال توی راهنمایی کار فرهنگی می کردم.... البته حساب کتاب داشت... به خاطر امتحان ورودی زیاد ازمون کار نمی کشیدن...خمیازه  ولی نمی دونم کلاغا برای این معلم فرهنگی جدید ما خبر آورده یا معلم پارسال....

 

صاف اومده نشته کنار من که کارای کلیپ سازی و برنامه و اینا در چه حاله؟؟؟؟وقت تمام

 

من که مونده بودم ... برای خودم عهد بسته بسته بودم دیگه من باشم و کار فرهنگی نکنم و اینا...گریه

 

خدا این بلا رو براتون پیش نیاره... منم دهنم که قفل شده بود... برای همین فقط سرم رو کمی به منتها علیه سمت راست خم کردم ( اصلا خودم نمی دونم که چی نوشتمقهقهه )

 

برای همین کلی کار ریخت روی سرم...

 

برای همین من صبح تا شب نشستم جلوی کامپیوتر و کلیپ و همه ی اینا رو درست می کنم...کلافهمنتظر

ماشاالله اینا هم که روشون کم نیست... هی اشکال هم می گیرن.... رو رو برم به خداقهر

 

در ضمن دیروز یه خبر خوب بهم رسید....

من توی امتحان ورودی مدرسه جزو ۱۰ نفر اول شدم..... باورم نمی شه؟تعجبخجالت

 

حالا معلمامون هم که انگار نه انگار ماه رمضونی گفتن و درس خوندنی گفتن و ایناسبز

 

همش تکلیف می دن...

 

یعنی به طور کلی کار روزانه ی من شده: ساعت 3 با زبون روزه میام خونه می شینم سر کامپیوتر بعد 1 ساعت می خوابم و افطار می کنم و می رم سر این کانپیوتر فلک زده و بعد هم ساعت 12 می رم سر تکالیفعصبانی

 

تا ساعت 2 یا 3 که دیگه از درد چشم خوابم نمی بره...

 

بعد هم دو ساعت بعد هم که پا می شم برای سحر.....ابله  خلاصه سر کلاسم اصلا چشام توی کلاس از حدقه در میاد...

آخه شماره عینکم رفته بالا برای همین اصلا دارم کور می شم... شده 1.75یول

 

خب دیگه به جون من و هلیا جونم دعا کنین.....

 

درضمن دیروز تولد صبا جونم بوددلقکهورا


ای خدا صبا جونم 1 ساله شد.....

 

 

خدایا یه کاری کن مامانش .... (بقیه اش رو هلیا جووووووووونم می دونه)

 

 

راستی من کی بودم؟؟؟؟ آفرین.... کی ؟ سایه  باریکلا )هلیا می دونی این حرفو کی میزد؟ یه بار بهم گفت باریکلا... آخ قرررررررررربونش برم... اصلا یادش می افتم نزدیکه اشکم در آد......وای....نیشخند

دوشنبه ۸ مهر ۱۳۸٧ توسط سایه و هلیا | پيام هاي ديگران ()

ای وای

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااملبخند

از دست این کامپیوترعصبانی

یه عالمه براتون مطلب نوشته بودم آخراش رسیده بودم که eror  داد و اینترنت اکسپلورر بسته شدگریه

اکشال نداره حالا بذارین از مدرسه ی جدید براتون بگم:

امروز ورزش داشتیم . بعد از زیست ، ورزشمون از همه سخت گیر ترهتعجب

ماشاالله سرویسمونم که یه مینی بوسه با ظرفیت حدود17 نفر ولی حدود 28 نفرو سوار میکنه!ابله

صبح ها هم که اینقدر زود میاد که من با اتوبوس عمومی میرم

از این چیزا بگذریم دیگه دارم به مدرسه ی جدید عادت می کنم ولی خیلی دلم برای مدرسه قبیلیم تنگ شده ...........هم برای مدرسه هم برای دوستامدل شکسته

 

فکر نکنم اینجا دووم بیارمافسوس

 

هلیا

دوشنبه ۸ مهر ۱۳۸٧ توسط سایه و هلیا | پيام هاي ديگران ()

خداوندا مرا هم اکنون بکش...

شاید این عنوان الان برای شما تعجب ناک باشه.... ولی برای من نه... چرا؟ چون دیگه می خوام از این زندگی استعفا بدم...

البته فکر کنم مدرسه دیگه به این کار ما هم کار داشته باشه... آخه یکی نیست که بگه... اول مهری گفتند و 20 بهمنی گفتند...متفکر

یه وضعی توی مدرسه بود که خر بیار و باقالی بار کن... یه چیزی بوووووووووود که...قهقهه

 

صبح ساعت 7:10 دقیقه رفتیم مدرسه که چی؟ که اینکه یه آقایی برامون حرف بزنن... به به...خنثی

اینقدر جالب بود.... همه با استثنا خواب بودن.... چرت کامل... بعد هم آقاهه نمی خواست که بره... ول نمی کرد...وقت تمام

مخمون رو خورد...

 

بعد هم رفتیم سر کلاس.... ور ور ور ور ور ور ور ور ور ور ور ور ور  شروع کردن به اینکه من چه انتظاراتی دارم و اینکه اتمام حجت می کنم و اینا...کلافه

و در ادامه هم اینکه شما چه انتظاراتی دارید، به من هیچ ربطی نداره.... انتظاراتتون رو بذارید در کوزه و آبشو بخورید...گریه

 

حالا ما هم که دست به اعتراضمون خوبه شروع کردیم....عصبانی

 

و اونا  هم در جواب گفتند که حرفاتونو به ماماناتون بگید... اونا بهتر درک می کنن...دل شکسته

 

 

واقعا این معلما.... یه تخته که چه عرض کنم... اصلا تخته ای در کار نیست .......

 

هه هه هه هه هه ها ها ها ها ها هه هه هه هه قهقههقهقههقهقههقهقههقهقهه

 

البته من در ادامه باید حتما بگم که همه ی معلما این طوری نیستنا....قهر

 

بعضی هاشون مثل....... جون گلم.... گل تر از گلناز خود راضیقلبماچ

 

خب دیگه همین............ راستی من سایه بودم....

شنبه ٦ مهر ۱۳۸٧ توسط سایه و هلیا | پيام هاي ديگران ()

روز اول مدرسه

سلااااااااااااااااااااااااامقلب

امروز روز اول مدرسه بود.

من هم از یه مدرسه که فقط ١٨٠ نفر داشت(کلا)،رفتم یه مدرسه ای که حدود هزار نفر توش درس می خونن!!!تعجب

تو هر کلاسی هم ۴٣ نفر درس می خونن .....

کلاس در حال ترکیدنهسبز

دیشب اینقدر دلم برای مدرسه قبلیم تنگ شده بوووووووووووووووووووود.....اینقدر تو تختم گریه کردمگریهناراحت

 

زنگ تفریح که می خورد از رو پله که به بچه ها نگاه می کردم فقط کله می دیدمابله

خلاصه اینکه خیلی طول می کشه تا بهش عادت کنم

 

امشب هم که آخرین شب قدره.......

التماس دعالبخند

هلیا

سه‌شنبه ٢ مهر ۱۳۸٧ توسط سایه و هلیا | پيام هاي ديگران ()

واااای

دوستان عزیز سلام...فرشته

حالتون خوبه...لبخند

من که اصلا حالم خوب نیست... آخه چرا فردا باید بریم مدرسه...تعجبناراحتگریه وقت تمامعصبانی  نگرانافسوسمنتظرکلافهدل شکستهاسترس

 

حالا می خوام یه متن خوشگل بنویسم... به قول معروف یه جمله ی کوتاه ولی عمیق:

مومنان بر سر کوه نماز باران می خواندند

                                     ولی هیچ کس از از سوراخی چکمه ی آن پسر بچه خبر نداشت...چشمک

 

 

 

امیدوارم فردا از زندگی نا امید نشید و نشم......نیشخند

 

با نهایت آرزو ها                           سایه

 

سه‌شنبه ٢ مهر ۱۳۸٧ توسط سایه و هلیا | پيام هاي ديگران ()

ای وای

باز هم سلاملبخند

 

من واقعا برای جامعه ی محصل ایرونی متاسفم و امیدوارم در سال تحصیلی جدید به اندازه ی پارسال زجر نبینن و امسال بهتر از پارسال باشه............گریه

همچنین برای کسانی که مثل من امسال مدرسه شونو عوض کردن آرزو می کنم مدرسه ی جدید بهتر از مدرسه ی پارسالشون باشه(که البته در مورد من این جوری نیستافسوس)

 

شروع سال تحصیلی جدید رو به همه تسلیت میگم

یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٧ توسط سایه و هلیا | پيام هاي ديگران ()

سلام.....

دوستان گل سلام...

من اسمم سایه اس.. من و دوستم هلیا تصمیم گرفتیم این دفعه وبمون رو توی پرشین بلاگ بنا کنیم... آخه قبلا توی بلاگفا وب داشتیم...

 

حالا شما هم نظر بدین تا دو تا بچه دبیرستانی خسته نا امید نشیم...

همین دیگه

فعلا......

فقط اگه اجازه بدین می خوام دلمم خالی کنم......

 

آخه ما چرااااااااااااااااااااااااا باید بریم مدرسه...

به قول این آهنگه به خدا پیر شدیم...... اه...

 

تو رو خدا دعا مون کنین...

مخصوصا تو این شبااااااااااااااااااااااااااااااا.......


 

ای وای

بایییییییییییییی

 

 

شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٧ توسط سایه و هلیا | پيام هاي ديگران ()

سلاااااااااااااااااااااااااااااااام

ما اومدیمقلب

من و دوستم سایه این وبلاگو زدیم تا هم خاطره هامونو بنویسیم و هم نظرات شما رو درباره اش بدونیمنیشخند

شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٧ توسط سایه و هلیا | پيام هاي ديگران ()



ما دو تا بچه ی دبیرستانی باحال هستیم که می خواستیم خاطرات و درد و دل هامون و همه ی دل گرفتگی هامون رو توی این وبلاگ خوشگل بنویسیم... از اون جایی که مادو تا بچه ی خسته اگه نظر ندین ناراحت می شیم، پس از این کار دریغ نکنید.... بای تا های
helijoon73@yahoo.com

هلیا(۱٧)
مدرسه(۳)
سایه(٢)
ای وای(۱)

سایه و هلیا

RSS 2.0

Design By ParsTheme