|
سلام دوستای گل تر از گل... امیدوارم حالتون خوب باشه...
امروز روز جالبی بود می خوام خاطراتشو بگم... و امیدوارم خسته کننده نباشه
امروز صبح کلی دیر رسیدم مدرسه ولی خدا رو شکر معلمه هم دیر رسید... بعد اون یارو که می شینه کنار در گیر داد بهم که عزیزم چرا دیر اومدی و اینا... منم گفتم ای وای نمی دونستم اینقدر زود باید مدرسه باشیم... ولی چشم دیگه تکرار نمی شه...داشتم از خنده می مردم... یارو هم که دید با یه فرد متفکر و عاقل طرفه گفت خیلی ممنون......    
وای عجب ضایع بازاری بود... بعد هم رفتم سر کلاس و بلافاصله معلم اومد تو...
بعد تا اومد اسم منو صدا کرد.... ای خدا... مونده بودم دیگه چه غلطی کردم که خودم خبر ندارم... بانگرانی تمام به روی خودم نیاوردم... بعد هم معلمه 20 بار صدا کرد...منم که انگار نه انگار با دوستم شروع کردم به حرف زدن...
آخرش که اصلا دیدم ولکن ماجرا نیست گفتم منو صدا می کنید؟ بعد گفت نه تو نگران نباش...
بعد هم گفت حتما با عمم بودم......      
آخه یارو عمت کجا بود؟ مودب باش.... بعد هم گفت بیا پای تخته... خدا مرگم بده... هیچ چی نخونده بودم... بعد گفت نمی خوای دفتر بیاری حل کنی؟ ای خدا خر بازی بعد خر بازی ... در نهایت با کمال ضایعی اون زنگ تموم شد...
زنگ تفریح برای نشون دادن کلیپ هام رفتم اتاق فرهنگی... بعدم چون اصلا حال و حوصله نداشتم... وقتی معلمه داشت کارمو نگاه می کرد... آروم از اتاق رفتم بیرون...  
اینقدر باحال بود... زنگ تفریح بعد که اومدم بیرون اومد خرمو گرفت که منو سر کار می ذاری؟ منم گفتم نه.. یکی کارم داشت بعد شما هم محو اونا بودین و منم رفتم دیگه.... هه هه هه هه هه
یارو قبول کرد.............هاااااااااااااااااااا ها ها ها هاااااااااااااااا
بعدم زنگ ناهار رفتیم راهنمایی یه دوری بزنیم و یاد خاطرات کنیم...

یاد خاطراتم کردیم... اصلا اشکم داشت در می اومد... آخه همون جایی که من و هلیا کلی خاطره داشتیم... کلی بچه ی دیگه نشسته بودن...   
بعد هم زنگ خورد و اومدیم سر کلاس...
من و یکی از بچه ها که کنار همیم ولی توی دو ردیف، تصمیم گرفتیم که نامه نگاری کنیم... وای چی شده بود؟؟؟ 
یه کم حل می کردیم و بعد هم نامه می نوشتیم و موقعی که از هم سوال می پرسیدیم نامه ها رو به هم می دادیم....
جالبیش این بود که تا معلمه می اومد کلی ازش سوال می کردیم.... آخه درس منطق هندسه هم شد درس؟؟؟؟ اه اه اه اه اه 
ولی معلمه هیچی نفهمید....
زنگه آخرم امتحان داشتیم ولی معلممون یادش نبود... ما هم نمی دونستیم که یادش نیست ولی وقتی گفت تکلیف چی داشتیم هیشکی حرف از امتحان نزد... به همین سادگی و به همین خوشمزگی......
راستی زنگ نماز من ودوستم رفتیم حیاط راهنمایی ولی خود بچه هاشونم اونجا بودن...
بعد یکیشون اومد در رو بست و ما موندیم توی راهنمایی منم که از اون دختره بدم می اومد هرچی فحش بلد بودم بارش کرد البته زیاد چیز خاصی نگفتم چون می دونستم می ره به مشاورشون میگه... بعد هم از ناهار خونه رفتیم دبیرستان و یارو ضایع شد...
بعد هم اون دختره رو دیدم که برای من نامه ی عشقولانه می داد... همونی که یه سال از ما کوچیک تره... یه نگاه خاصی به من کرد و منم اصلا انگار نه انگار که دیدمش گذاشتم و رفتم... بدبخت آخه من خودمم به این درد مبتلام چرا این کارو باهاش کردم... آخی..
دیگه همین... با اجازه من دیگه می رم... سایه
|